جستجو در وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

مدرسه هجرت

تحصیلات ابتدایی رو تو مدرسه هجرت با همه خاطرات تلخ و شیرین خودش گذروندیم. اما یادمه یه روز اول صبح که رفتیم مدرسه بچه ها رو سر صف نگه داشتند و طبق معمول یکی از بچه ها قرآن و یکی دیگه نیایش رو خوندند و مدیر مدرسه اومد راجع به نظم و انضباط چند نکته ای رو تذکر دادند. اما اونروز گویا می خواستند یه کار دیگه انجام بدن چون یه نیمکت گذاشته بودند رو سکوی حیاط مدرسه و همه معلما هم جمع شده بودند.
اسم مدیر مدرسه ما آقای شریفی بود یه مرد قد بلند با ابروهای در هم کشیده و قیافه خیلی ترسناک. البته اینکه میگم ترسناک مال این بود که خیلی با بچه ها با خشونت رفتار می کردند. همیشه خدا یا کابل دستش بود یا شیلنگ! خداییش الان هم بعد از این همه سال یه وقتی تو خیابون دیدمشون دقیقا همون قیافه و همون هیبت رو داشتند و هیچ تغییری نکرده بودند. بگذریم اونروز آقای شریفی چند تذکر انضباطی سفت و سخت دادند که همه بچه ها خشکشون زده بود اما اون چیزی که من تا اون موقع ندیده بودم این بود که یکی از دانش آموزان رو از دفتر مدرسه آوردند، با اینکه میخواست فلک بشه اما چون میخواست پیش بقیه بچه ها کم نیاره نه گریه می کرد و نه خیلی التماس می کرد. کفشا و جورابشو در آورد و رفت خوابید رو نیمکتی که گذاشته بودن رو سکو و دو تا از معلما پاها و دستاشو سفت گرفتند و خود آقای شریفی چندین ضربه با کابل به کف پاهاش زدند. همه ساکت بودند و فقط صدای ضربات کابل و صدای آه و ناله دانش آموزیکه داشت فلک می شد میومد...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

تنبیه بدنی در مدارس قدیم ایران

خانم فروزان در مورد تنبیه بدنی مدارس قدیم اینطور گفتند:
سلام! چهل و دو سالمه و عاشق گذشته هستم. بد یا خوب، شیرین بود. میتونم از تمام لحظاتم خاطره تعریف کنم میتونم از تک تک خاطراتم بنویسم ولی راجع به تنبیه در مدرسه مینویسم تا چهارم دبستان نیشابور بودم هرگز تنبیه نشدم چون پدرم اونجا آشنا بود و یه جورایی کسی جرات زدن منو نداشت ولی فلک کردن و خودکار لای انگشتان بچه ها رسم بود اون موقع اهمیتی نداشت ولی الان فکرشم بشدت ناراحتم میکنه چون درس بلد نبودن ارزش فلک رو نداشت.

خانم فروردین در مورد تنبیه بدنی مدارس قدیم اینطور گفتند:
برای یه دختر سخته که جلوی دوستاش پاهاشو برهنه کنن ببندن به فلک و جلو همه کف پاهاشو بیارن بالا
بار اول قبل از اینکه ترکه انار رو کف پاهام نوش جان کنه یه نسیمی آروم خورد به کف پام اونجا قبل از اولین ترکه فهمیدم که چقدر کف پا نرم و حساسه و وقتی ترکه اول خورد کف پام فهمیدم فلک یعنی چی.
من با این نوع تنبیه مخالفم چون باعث تحقیر بچه جلوی بچه های دیگه میشه ولی اگر معلم رابطه صمیمی و دلسوزانه با دانش اموز داشته باشه و بعد از اتمام کلاس به شکل خصوصی تنبیه کنه و بقیه بچه ها هم نفهمند بد نیست به نظر من اون یکبار که برای من اینطوری انجام شد سازنده بود.

منبع:

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

مبصر پاچه خوار

یه روز با دوستم کلاس را ریختیم به هم، مبصر کلاس که از اون خ...مالهای مدیر بود اسم ما را تو تابلو نوشت چند تا ضربدر هم زد جلوشون. معلم که اومد کلاس و اسم ها رو دید، ما رو فرستاد دفتر مدیر، مدیر هم که از من گله داشت طوری فلکم کرد که دیگه کف پاهام جون نداشتند که نمیتونستم خودم را تا خونه برسونم. و دوستم که جرمش کمتر از من بود گویا مجبور شده بود اسم خودش را از رو تابلو، با لیس زدن تابلو پاک کنه!
از اون مدیر نمیگذرم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

خاطره سوم دبستان


دختر آریایی: سلاااام دوستان خوبم. یکم دیر به دیر آپ میکنم... مزمرت :)
یاد یه خاطره ی تلخ و شیرین دوران کودکیم افتادم
خاطره ای که شاید برای بعضیا اتفاق افتاده باشه یا میدیدن!!!
یه روز از خواب بیدار شدم. طبق معمول حاضر شدم برم مدرسه! اما صبحونه نخوردم! با خواهر بزرگترم که کلاس پنجم بود رفتیم مدرسه...
دیدم بیشتر سال چهارمی و پنجمی نگرانن و دلشوره دارن!
دیدم قضیه از این قرار بود که....آره!
یه سری از این بچه ها که تو درس ریاضی نمره کم گرفتن باید فلک میشدن
آی آی!!! نمیدونم شما از فلک رو نیمکت یادتونه یا نه! دیدن یا نه! تجربه داشتین یا نه!
دهه شصت مطمئنم از این داستانا داشتن.......
آقااااااااا!!!!! سر صبحی برنامه صبحگاهی رو تعطیل کردند و در جا رفتن سر بحث تنبیه و ...
یکی از اون نیمکتای تو کلاس رو آورد... یکی هم یه آفتابه آب سرد
اونم چی!!! تو سرمای زمستون و اول صبحی!!!!!!!!!!!!!!
دو نفر از دانش آموزای قوی هیکل کنار نیمکت بودن تا دست و پای اونی که تنبیه میشه رو بگیرن!
یه معلم بد اخلاقه هم یه چوب بلند که تو زبون خودمون بهش شیش (چوب درخت انار) میگفتن آورد.
از قرار معلوم تعداد بچه ها زیاد بود! به چهل نفری میرسیدن!!!
وااااااای من با دیدن این صحنه ها چشام همه چیو راه راه میدید!
حس میکردم داره فشارم میفته...
داشتن اسم بچه ها رو به ترتیب میخوندن که برا فلک برن پای نیمکت!
تو همین حین بود که اصلا نفهمیدم چی شد. یهو نقش بر زمین شدم! یهو دیدم آقا مدیره و خانم ناظم هی میزنن تو صورتم!
مراسم کتک خورون و فلک فینیش شد...خخخخ
خواهرم منو برد خونه تا استراحت کنم. اما من حالم که خوب شده بود درجا یواشکی از پشت سرش دوباره رفتم مدرسه!
هه! از بس علاقه وافر به درس و مدرسه داشتم
واااااااااای دیدم زنگ تفریحه... یهو دیدم کلیییییی سال چهارم و پنجمی اومدن پیشم برا تشکر و این حرفا
همه میگفتن ای ول! تو باعث شدی جونمونو بخری ایندفه...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

رفاقت عجیب

کلاس اول ابتدایی که بودیم ، یه دوستی داشتم که اسمش عباس بود !
یبار یادمه معاونمون فلک می کرد اینو ... منم داشتم حال میکردم از اون دور ...
همین که من رو دید ، تو همون حالت گریه گفت که اونم بود ...
منم فلک شدم واسه حرف اون ...
عجب رفیقی بودم بخدا ... !

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

دویدن با پاهای فلک شده

دویدن با پاهای فلک شده رضا از خاطرات سال 43 که وارد دبستان شده بود، می گوید: برای تنبیه یک چوب را روی دو پایه سوار کرده بودند و پای مان را به آن می بستند و بعد با ترکه کف پایمان می زدند. معمولا دو نفر از دانش آموزان دو سر چوب را می گرفتند و یکی از مسئولان مدرسه هم با ترکه به کف پای ما می زد. پس از آن که کف پاهای مان ورم می کرد و حتی به کمی خون ریزی منجر می شد، یکی دیگر از معلم ها پادرمیانی می کرد و ناظم به پایان عملیات فلک کردن رضایت می داد.
البته گاهی اوقات دانش آموز را مجبور می کردند با همان پاهای آبله دار دور حیاط مدرسه بدود تا حسابی حالش جا بیاید و بفهمد که باید درسش را خوب بخواند.
در مدرسه کتک می خوردیم ولی جرات نمی کردیم به پدرمان چیزی بگوییم؛ چون اگر متوجه می شد که از معلم کتک خورده ایم، می گفت: لابد کار بدی کردی که کتک خوردی پس حتما لازم بوده است، سپس خودش هم یک فصل کتک مان می زد. 

منبع روزنامه خراسان:

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

درس ریاضی و کاغذ شطرنجی

یک روز قرار بود برای درس ریاضی کاغذ شطرنجی ببریم و من فراموش کردم و معلم عزیزم هر کسی رو که فراموش کرده بود رو فلک کرد. اولین باری بود که فلک میشدم کف پام خیلی میسوخت. وسط کلاس صدا زدند وقتی رفتم دیدم بابا کاغذ شطرنجی رو که کنار سفره صبحانه جا گذاشتم رو اورده. به محض اینکه چشمم به بابا افتاد بغضم ترکید گفتم به خاطر این برگه فلک شدم. اشک توی چشمای بابا حلقه زد ولی خندید و گفت چوب معلم گله هر کی نخوره خله و ظهر با دوچرخه اومد دنبالم.

منبع:

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

دوران شیرین ابتدایی

دوره ابتدایی ظاهرا باید دوران شیرینی باشه
یادمه معلم اول ابتدایی ما یه پیر مرد 60-70 ساله بود که بچه ها رو فلک میکرد
جالبه نه
با اینکه هیچوقت منو فلک نکرد ولی اون صحنه ها رو هیچ وقت یادم نمیره
فکر کنید یه پسر بچه 6-7 ساله که پاهاش رو دو نفر روی نیمکت محکم گرفتن و آقای معلم با چوب آلبالو میزد کف پای پسرک.
یادمه یه بار یکی از بچه ها رو که فلک کرد بیرون رفتنی نمیتونست روی پاش وایسه به خاطر همین خودش رو روی زمین می کشید.

منبع:

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

رابطه یادگیری نماز و کتک


سال سوم ابتدایی فکر کنم سال 64 بود که معلمی وارد کلاس شد که در نگاه اول همه بچههای کلاس وحشت کردند. سبیل نگو سبیل مظفرالدین شاه، کفش کلارک و شلوار آمریکایی و قد بلند خصوصیات آقای عطایی بود. اگه می‌دانستیم قراره تا کلاس پنجم معلممان باشه همون روز اول فرار می‌کردیم و به مدرسه دیگری می‌رفتیم. هنوز درست سرجایش ننشسته بود که یکی از بچه را صدا زد و چنان تو گوشش زد که صدایش توی مدرسه پیچید. روز اول اعلام کرد که با نمره زیر 18 فلک میشوید. هرگاه ازدست کسی عصبانی می‌شد میگفت بوزینه یا گوسفند بعد اورا نوازش می‌کرد.
هفته بعد سر زنگ دینی کفشش را درآورد و در مقابل نگاه حیرتزده ما به نماز ایستاد و با صدای بلند دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز اعلام کرد 4 روز وقت دارین تا نماز را یاد بگیرید. سرتان را درد نیاورم روز مبادا فرا رسید و فقط اکبر رضایی بلد بود نماز بخواند. جناب عطایی از کلاس بیرون رفت و بعد چند دقیقه همراه با دو دانش آموز هیکلی کلاس پنجم و یک تسمه پروانه ماشین برگشت. هدایت همون اول از ترس خودش را خیس کرد. اما تمام بچه‌ها کفش و جوراب‌هایشان را در آوردند.
اولین نفر من را بیرون آورد روی زمین دراز کشیدم و دو نفر کلاس پنجمی پاهایم را گرفتند. خدا وکیلی 12 عدد کف‌پایی با شدت تمام نوش جان کردم. هنوز بعد 25 سال به یاد آنروز که می‌افتم پاهایم درد می‌گیرد. انچنان ما را زد که انگار آدم کشته‌ایم.
بعد فلک کردن مجبورمان کرد که در حیاط مدرسه روی زمین خاکی شروع به دویدن کنیم. خیلی درد داشت.
خلاصه مطلب سه سال از دست این آقا کتک و کفپایی خوردیم. اگر نمره کمتر از 18می‌گرفتیم برای هر نیم نمره 5 عدد کف‌پایی می‌خوردیم. اگه یک نفر کمتر از 18 می‌گرفت همه کلاس فلک می‌شدیم. القصه هفته بعد همه بچه‌ها مثل بلبل نماز می‌خواندند.
منبع وبلاگ تربیت بدنی مدارس:

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

آقای مشفق


هم سن و سالهای من آقای مشفق رو یادشون میاد. یادم میاد کلاس چهارم بودیم همین مدرسه شهید سید کمال حسینی. آقای مشفق مدیر مدرسه بود و به روش خودش مدرسه رو اداره میکرد. اونروز بین نماز ظهر و عصر اتفاقی افتاد که هیچوقت یادم نمی ره.

برنامه این بود که بچه هایی که سر نماز نمیومدند تنبیه میشدند و یکی از بچه هایی که الان اسمشو نمی برم کمتر تو این مراسم میومد. یه روز بین دو نماز همون دوستمون از در مدرسه اومد داخل و معلمها هم که انگار از قبل هماهنگ شده بودند رفتن پشت سرش و در رو بستن که نتونه از در مدرسه بیرون بره. چند لحظه بعد چند نفری اونو گرفتن و جلو چشم بچه ها بین دو نماز اونو به چوب فلک بستن.

بعد از این همه سال هنوز اون صحنه رو یادم میاد وقتی چوب به کف پاش میزدند . . .

منبع وبلاگ سیاه کوه: