شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دوران شیرین ابتدایی

دوره ابتدایی ظاهرا باید دوران شیرینی باشه
یادمه معلم اول ابتدایی ما یه پیر مرد 60-70 ساله بود که بچه ها رو فلک میکرد
جالبه نه
با اینکه هیچوقت منو فلک نکرد ولی اون صحنه ها رو هیچ وقت یادم نمیره
فکر کنید یه پسر بچه 6-7 ساله که پاهاش رو دو نفر روی نیمکت محکم گرفتن و آقای معلم با چوب آلبالو میزد کف پای پسرک.
یادمه یه بار یکی از بچه ها رو که فلک کرد بیرون رفتنی نمیتونست روی پاش وایسه به خاطر همین خودش رو روی زمین می کشید.

منبع:

جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

رابطه یادگیری نماز و کتک


سال سوم ابتدایی فکر کنم سال 64 بود که معلمی وارد کلاس شد که در نگاه اول همه بچههای کلاس وحشت کردند. سبیل نگو سبیل مظفرالدین شاه، کفش کلارک و شلوار آمریکایی و قد بلند خصوصیات آقای عطایی بود. اگه می‌دانستیم قراره تا کلاس پنجم معلممان باشه همون روز اول فرار می‌کردیم و به مدرسه دیگری می‌رفتیم. هنوز درست سرجایش ننشسته بود که یکی از بچه را صدا زد و چنان تو گوشش زد که صدایش توی مدرسه پیچید. روز اول اعلام کرد که با نمره زیر 18 فلک میشوید. هرگاه ازدست کسی عصبانی می‌شد میگفت بوزینه یا گوسفند بعد اورا نوازش می‌کرد.
هفته بعد سر زنگ دینی کفشش را درآورد و در مقابل نگاه حیرتزده ما به نماز ایستاد و با صدای بلند دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز اعلام کرد 4 روز وقت دارین تا نماز را یاد بگیرید. سرتان را درد نیاورم روز مبادا فرا رسید و فقط اکبر رضایی بلد بود نماز بخواند. جناب عطایی از کلاس بیرون رفت و بعد چند دقیقه همراه با دو دانش آموز هیکلی کلاس پنجم و یک تسمه پروانه ماشین برگشت. هدایت همون اول از ترس خودش را خیس کرد. اما تمام بچه‌ها کفش و جوراب‌هایشان را در آوردند.
اولین نفر من را بیرون آورد روی زمین دراز کشیدم و دو نفر کلاس پنجمی پاهایم را گرفتند. خدا وکیلی 12 عدد کف‌پایی با شدت تمام نوش جان کردم. هنوز بعد 25 سال به یاد آنروز که می‌افتم پاهایم درد می‌گیرد. انچنان ما را زد که انگار آدم کشته‌ایم.
بعد فلک کردن مجبورمان کرد که در حیاط مدرسه روی زمین خاکی شروع به دویدن کنیم. خیلی درد داشت.
خلاصه مطلب سه سال از دست این آقا کتک و کفپایی خوردیم. اگر نمره کمتر از 18می‌گرفتیم برای هر نیم نمره 5 عدد کف‌پایی می‌خوردیم. اگه یک نفر کمتر از 18 می‌گرفت همه کلاس فلک می‌شدیم. القصه هفته بعد همه بچه‌ها مثل بلبل نماز می‌خواندند.
منبع وبلاگ تربیت بدنی مدارس:

پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آقای مشفق


هم سن و سالهای من آقای مشفق رو یادشون میاد. یادم میاد کلاس چهارم بودیم همین مدرسه شهید سید کمال حسینی. آقای مشفق مدیر مدرسه بود و به روش خودش مدرسه رو اداره میکرد. اونروز بین نماز ظهر و عصر اتفاقی افتاد که هیچوقت یادم نمی ره.

برنامه این بود که بچه هایی که سر نماز نمیومدند تنبیه میشدند و یکی از بچه هایی که الان اسمشو نمی برم کمتر تو این مراسم میومد. یه روز بین دو نماز همون دوستمون از در مدرسه اومد داخل و معلمها هم که انگار از قبل هماهنگ شده بودند رفتن پشت سرش و در رو بستن که نتونه از در مدرسه بیرون بره. چند لحظه بعد چند نفری اونو گرفتن و جلو چشم بچه ها بین دو نماز اونو به چوب فلک بستن.

بعد از این همه سال هنوز اون صحنه رو یادم میاد وقتی چوب به کف پاش میزدند . . .

منبع وبلاگ سیاه کوه:

دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تأثیر فلک در موفقیت

سلام
من در دوران تحصیلم خیلی تنبیه شدم و بیشتر اونها هم چوب و فلک بوده
معلمی که داشتیم یک سطل پر از آب و یخ میاورد کلاس و ما کفش و جوراب هامون را در میاوردیم و پاهامون را میزاشتیم تو سطل پر از آب و یخ به مدت حداقل ۵ تا ۱۰ دقیقه تا درد فلک را بیشتر بشه
بعدش هم که میخوابیدم زمین و دستگاه فلک را میاوردند معلممون میداد به دوتا از بچه ها و به من میگفت پاهات را بزار تو فلک من هم همین کار را میکردم و بعد فلک را میپیچوندند که خوب محکم بشه و نشه پاها را تکون داد و بعد هم معلممون شروع میکرد به فلک کردنم. با ترکه و شیلنک و هر چی که دستش میرسید حسابی فلکمون میکردند.
ولی من اصلا از فلک شدن های اون موقع ناراضی نیستم تازه خیلی هم به نظرم موثر بوده به نظر من هم باید تنبیه بدنی ادامه داشته باشه چون تو تربیت من که تاثیر کاملا مثبتی داشته.
میدونم حتما بعد از نظر من همه به من فحش میدهید و میگین تو دیگه کی هستی و دیونه ای و این چیزا ولی این نظر من بود.
من از فلک هایی که شدم تاثیر گرفتم و امروز انسان موفقی هستم.

سه‌شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خاطره ای از آقا جمشید

خیلی شیطان بودم. آنقدر كه مادر و پدرم از پس من برنمی‌آمدند. همسایه‌ها هم كه هیچ‌كدام چشم دیدنم را نداشتند آنقدر كه سرشان بلا آورده بودم. در مدرسه هم همین‌طور. اگر از هر كتكی فرار می‌كردم ولی از دست معلم‌هایم نمی‌توانستم فرار كنم. هفته‌ای چندبار به بهانه‌های مختلف مورد عطوفت معلم با تركه خیس درخت انار قرار می‌گرفتم. یا مرا فلك می‌كردند و آنقدر تركه به كف پاهایم می‌زدم كه تا چند روز نمی‌توانستم راه بروم یا به كف دست‌هایم می‌زدند. تازه من شاگرد زرنگ كلاس بودم اگر هم تنبل بودم و هم شیطان، نمی‌دانم چه بر سرم می‌آمد! اما حمایت پدر و مادرم از معلمم درد ماجرا را بیشتر می‌كرد؛ آنها به آقای معلم كاملا حق می‌دادند.

یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چوب و فلک در یک دبيرستان غيرانتفايي در شمال شهر تهران

این قضیه که دارم تعریف میکنم را از معلم دینی تو کلاس دوم راهنمایی شنیدم و نمیدونم که تا چه اندازه حقیقت داره.
سال 72 بود ولی تو مدرسه ما هنوز از چوب و فلک استفاده میشد. یه روز معلم دینی یکی از همکلاسیها رو سر کلاس بست به فلک و خیلی شدید فلکش کرد. ظاهرا جرمش این بود که تو خونه از وضعیت مدرسه شکایت کرده بود و مادرش هم اومده بود مدرسه و به استفاده از چوب و فلک تو مدرسه اعتراض کرده و این روش تربیت را قدیمی دونسته بود.
معلم وقتی داشت اون پسر رو فلک میکرد برای دفاع از این روش تربیتی گفت که خواهر زاده اش در یک دبیرستان غیرانتفایی در شمال شهر تهران درس می خونه که هر پنجشنبه از کل درسهایی که از اول سال خوانده اند ازشون امتحان میگیرند و هرکس که نمره زیر 17 بیاورد فلک میشه. با این مثال مثلا می خواست بگه که فلک نه تنها قدیمی نیست بلکه در یه دبیرستان آن هم در شمال شهر تهران اجرا میشود و ما نباید از اینکه فلک میشویم شکایتی داشته باشیم.
همیشه برام سوال بود که آیا واقعا چنین دبیرستانی وجود دارد یا اینکه فقط دروغی بود برای ساکت کردن ما.

شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

تنبيه سخت


اون زمانی‌ که ما مدرسه می‌رفتیم تنبیه بدنی خیلی رایج بود و بیشتر بچه‌ها تنبیه میشدند و ما هم شامل این قانون میشودیم. با وجود آنکه پدر من آدم دانشگاه رفته و تحصیل کرده‌ای‌ بود اما تنبیه شدن به خاطره درس و رفتار رو الزامی می‌دونست مخصوصا من و برادرم که پسر بودیم. و نمرهٔ خوب براش نمرهٔ بین ۱۷ تا ۲۰ بود هر چند هر وقت ۱۷ میگرفتیم هم نباید دور و برش آفتابی میشدیم چون حتما یه اتفاق کوچیک میافتد. هر چند من و برادرم جز شاگرد اول‌های مدرسه بودیم اما این معناش این نبود که از چوب و فلک مدرسه یا از ضربات درد ناک کمربند چرمی پدرم در امان باشیم ولی‌ خوب چون شاگرد درسخوان بودیم این اتفاق خیلی کم میافتد.
بدترین و سخت‌ترین تنبیه من که هنوز دردش از یادم نرفته و فکر هم نمیکنم هرگز یادم بره زمانی‌ بود که من و برادم راهنمایی بودیم (برادرم ۱ سال از من بزرگتر بود) دبیر ادبیاتِ ما آقای زمانی‌ هر درسی‌ که میداد ما باید چند بار می‌نوشتیم و من از این کار بیزار بودم برای همین مثلا وقتی یک درس را مینوشتم دفعه بد چند خط اول و چند خط آخرش رو پاک می‌کردم و درس جدید رو مینوشتم و به جای مثلا ۱۰ صفحه من ۸ خط یا ۱۰ خط مینوشتم. اون روز هم ما ادبیات داشتیم و از شانس من آقای زمانی‌ هم نمیدونم چرا بسیار عصبانی‌ اومد سر کلاس درس رو شروع کرد و درس دادنش که تمام شد گفت دفترها روی میز و شروع کرد به چک کردن دفتر‌ها. به من که رسید وقتی‌ دید چند خط اول اثر پاک کردن زیاد داره (چند بار از اون درس استفاده کرده بودم) شک کرد. دفترم رو به یکی‌ از بچه‌ها داد و گفت: "اینو چک کن" و بد از ۱۰ مین اونم گفت: "آقا اجازه این بخش مال این درس .. این بخش مال ان درس و ..."
آقای زمانی‌ همینطور عصبانی‌‌تر میشد و من هم فکر کنم رنگم با گچ دیوار فرقی‌ نمیکرد و مطمئن بودم که قراره بلای بدی سرم بیاد. حرف دانش آموز در مورد دفتر من که تموم شد آقای زمانی‌ منو صدا زد که برم پائین کلاس و به من گفت: "فکر کردی خیلی زرنگی من از هر کسی‌ توقع داشتم اما از تو توقع نداشتم"
گفتم: "آقا ببخشید اشتباه کردم"
گفت: "حرف نباشه یه درسی‌ بهت میدم که هیچ وقت یادت نره"
(واقعا یادم نرفت) ترکهٔ اناری که هنوز تیغ داشت رو دستش گرفت و گفت: "دستت رو بالا بگیر"
من گفتم: "آقا ببخشید آقا تکرار نمی‌شه"
که صدای ترکه که هوا رو شکافت به گوشم رسید و بعدش دستم آتیش گرفت و ناخود آگاه گفتم: "آقا غلط کردم"
که ضربهٔ بعدی و ضربهٔ بعدی. خیلی سعی‌ می‌کردم گریه نکنم چون خیلی آدم مغروری بودم نمیدونم چند ضربه کف دستم خورد با اون ترکهٔ تیغ دار که یک دفعه ترکه شکست و من کمی‌ تونستم استراحت کنم و راستش کمی‌ هم خوشحال شدم که شاید تنبیه من تموم شده باشه اما به قول معروف زهی خیال باطل چون آقای زمانی‌ حسابی‌ بهش بر خورده بود و به بچها گفت چوب و فلک رو آوردند و تمام اصرار‌های من هم بی‌ نتیجه بود و منو سریع بستند به چوبِ فلک و وقتی‌ پام سفت شد حس ترس تو وجودم پیچید و همین لحظه ضربهٔ کابل کافه پاهام رو آتیش زد. به معنی‌ واقعی سوختم و داد زدم: "آااااااییییی سووووختم آقا ببخشید"
ولی‌ ضربهٔ بعدی جواب من بود و همینطور ادامه داشت، صدای کسی‌ از ترس شنیده نمی‌شد و تنها صدا، صدای سوت کابل بود که هوا رو میشکافت و صدای نالهٔ آااخخخخ من که دیگه داشت نفسم از درد بند میومد نمیدونم شاید حدود ۱۰۰ تا ضربه خوردم و به قول آقای زمانی‌ یاد گرفتم سر معلم رو کلاه نذارم وقتی‌ تنبیه من تموم شد و پاهام به زمین رسید درد بدتر که درد کف پام بود شروع شد. کف پام حسابی‌ ورم کرده بود و کف دستم بدتر. من حتا نمیتونستم از زمین بلند بشم ۲ تا از بچه‌ها کمکم کردن که بلند شم اما صدای فریاد من با رسیدن پام به زمین دوباره شروع شد و با درد فراوان سر جام نشستم آقای زمانی‌ به من گفت از روی درس ۵ بار بنویسم و بدبختانه فردا هم ادبیات داشتیم و من با دست‌های زخمی و ورم کرده، اما بازم خوشحال بودم تا همین جا بود. اما بد از چند دقیقه که برادرم اومد آه از نهاده منم در اومد چون فهمیدم تنبیه به همین جا تموم نمیشه. آقای زمانی‌ که آرش برادرم رو دید گفت که به پدرم بگه فردا بیاد مدرسه چون می‌خواد باهاش صحبت کنه. هر چی‌ گفتم: "آقا ببخشید آقا اشتباه کردم" به خرجش نرفت که نرفت. آرش هم که منو با چشمهای گریان و پاهای بدون کفش و جوراب دید فهمید چه خبره. همین موقع زنگ خورد و آرش اومد به من کمک کرد وسایلم رو جم کردم و کیفم رو گرفت اما مشکله اصلی‌ اين بود که حتا نمی‌تونستم کفشم رو پام کنم از بس پاهام ورم کرده بود با هزار بدبختی کفشم رو پام کردم. از درد کف دست و پام ناله می‌کردم، آرش که وضع منو دید بعد از آنکه از مدرسه بیرون آمدیم سریع یه تاکسی گرفت و سر راه از داروخونه یه پماد خرید وقتی‌ رسیدیم خونه خوشبختانه مادرم هم خونه نبود رفتیم تو اتاقمون و آرش کف دستم و کف پاهام رو پماد مالید اما درد زیادی داشتم يه قیافهٔ غمزده به آرش گرفتم که: "تو که نمی‌خوای به بابا بگی"
اونم یه نگاهی‌ کرد که: "می‌خوام بگم"
منم گفتم: "آرش تو رو خدا"
که آرش گفت: "من اگه نگم به بابا امشب هیچی‌ بهت نمیگه اما فردا ۲ تامون تنبیه میشیم اگه می‌خوای باشه من امروز هیچی‌ نمیگم"
منم دیدم آرش راست میگه امروز ممکن بود بابام به خاطره این تنبیهی که شده بودم منو ببخشه اما اگه بهش هیچی‌ نگیم فردا هر دو تامون تنبیه میشیم بنابراین تصمیم گرفتیم که بگیم. شب که شد پدر و مادرم هم اومدن خونه و من و آرش هر دو نگران. مامان میز شام رو چید من از ترسم جوراب پام کرده بودم اما دستم رو نمیتونستم کاری کنم تازه شب شده بود و من کلاً یادم رفته بود از روی درس باید ۵ بار بنویسم. سر میز شام نمی‌تونستم قاشق رو درست دستم بگیرم پدرم گفت: "اشکان دستت رو ببینم"
منم با ترس دست‌های داغونم رو نشونش دادم اخماش تو هم رفت گفت: "چی‌ شده؟"
گفتم: "تو مدرسه تنبیه شدم"
گفت: "چرا؟"
و منم مجبور شدم همه چیز رو و جريان فلک شدنم رو براش کامل بگم. مطمئن بودم عصبانی‌ شده اما هیچی‌ نمی‌تونستم از صورتش بخونم کمی‌ سر تکون داد و گفت: "الان شامت رو بخور بعد با هم صحبت می‌کنیم"
و منو میگی‌ داشتم از ترس زهر ترک میشودم گفتم: "ببخشید می‌دونم اشتبها کردم"
گفت: "الان شامتو بخور بعد با هم حرف می‌زنیم"
و من نگاه نگران آرش رو میدم که به چهره‌ پدرم دوخته شده بود و مادرم هم کاملا سکوت کرده بود. دیگه نتونستم چیزی بخورم پدرم هم متوجه شده بود اما میدونستم که اونم داره به تنبیه فکر می‌کنه. در سکوت شام خوردیم و بعدش پدرم کمی‌ کتاب خواند و یه چای خورد و من همینطور پشت میز نشسته بودم و منتظر. پدرم گفت: "اشکان بیا اتاق بالا (اطاق کار پدرم که ما اونجا تنبیه مشدیم) کارت دارم"
گفتم: "بابا من امروز به خدا خیلی سخت فلک شدم"
گفت: "حقت بوده بالا منتظرتم"
و رفت بالا منم با بدبختی و با درد زیاد و لنگ لنگان پله‌ها رو بالا رفتم و وارد اتاق پدرم شدم که گفت: "دره اتاق رو ببند"
و منم اطاعت کردم گفتم: "بابا خواهش می‌کنم منو تنبیه نکن" که گفت: "چون سر‌ خودت و سر‌ معلمت کلاه گذاشتی نمیتونم ببخشمت بهتره حرف نزنی‌"
و وقتی‌ کف پاهام رو دید یه لحظه حس کردم الان منو می‌بخشه اما تنها لطف آن بود که اين دفعه از فلک استفاده نکنه. بنابراین گفت: "خم شو رو میز"
و بازم التماس من بی‌‌نتیجه بود. من تازه خم شده بودم که اولین ضربهٔ کمربند پدرم رو احساس کردم و فریادم از درد بلند شد: "بابا تو رو خدا" و پدرم با آرامش تمام منو میزد ناله‌های من هیچ تأثیری نداشت دیگه داشتم از درد میمردم که گفت: "پاشو برو تو اتاقت"
پشتم داشت آتیش می‌گرفت از اتاق اومدم بیرون و اشکم همینجوری از درد می‌ریخت. با درد پا، درد دست و درد باسن رفتم تو اتاقم. آرش برام یه لیوان آب آورد و یه قرصه مسکن. من خیلی درد داشتم با شکم روی تخت افتادم بدون حرکت اما تا صبح ده بار از درد بیدار شدم. فردا صبح با بدبختی بیدار شدم که برم مدرسه که پدرم گفت: "لازم نکرده امروز بری"
و من واقعا دلم می‌خواست ببوسم پدرم رو و ماندم خونه و کمی‌ استراحت کردم اما تا يک هفته درد داشتم و وقتی‌ می‌نشستم از درد کلافه بودم اين بدترین و دردناک‌ترین خاطره من بود از دوران تحصیل.

سه‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بدترین فلکی که تو مدرسه دیدم

سال دوم راهنمایی بودم. که یه روز یه گروه فیلمبردار برای فیلمبرداری اومدن مدرسه مون. ظاهرا از صدا و سیما اومده بودن.
زمانی که فیلمبردارشون داشت از بچه ها تو حیاط فیلم میگرفت یه دفعه یه چیزی فکر کنم یه سیب گندیده خورد بهش.
اونم عصبانی شد و گفت: "که اینها آدم نیستن"
بعد هم دوربینشو جمع کرد. ولی بالاخرا راضیش کردن فیلمبرداریشو تموم کنه.
دو سه روز از اون اتفاق گذشت.
روزی که ما ورزش داشتیم معلم ورزشمون اومد سر کلاس و با ناراحتی از اتفاق چند روز پیش گفت و اینکه ما آبروی مدرسه رو بردیم.
یکی از بچه های کلاس گفت که کسیرو که اون سیبو پرت کرده دیده و قیافه شو میشناسه.
معلم ورزش هم سریع گفت پاشو بریم یکی یکی کلاسارو بگردیم تا پداش کنیم.
معلم ورزش اون همکلاسی مارو به تک تک کلاسها می‌برد تا قیافه بچه ها رو ببینه و اون شخص خطا کارو پیدا کنه.
بالاخره بعد از چند دقیقه معلم ورزش با اون همکلاسیم و یه پسره کلاس سومی که داشت گریه و التماس میکرد برگشتن.
وارد کلاس که شدن معلم ورزش ازش خواست کفش و جورابشو دربیاره.
بیچاره در حالی با گریه میگفت: "آقا غلط کردیم . . . "
کفش و جورابشو درآورد.
یه موکت انداختن کف کلاس و اونو خوابوندن و پاهاشو گذاشتن تو فلک و دو تا از بچه مسئول نگه داشتن فلک شدن.
بعد معلم با ترکه افتاد به جون کف پاش.
تند تند پشت سر هم میزد.
همینطور بدون توجه به جبغ و داد پسری که به فلک بسته شده بود ترکه رو میبرد بالا محکم میکوبید به کف پاش و میشمرد تا اینکه تعداد ترکه ها به 70 رسید.
اونوقت پاهاشو از فلک آزاد کردن ولی معلم کارش با اون تموم نشده بود.
ما برای ورزش اومدیم تو حیاط و اون پسر هم اومد. معلم ورزش مجبورش کرد پابرهنه چند بار در طول حیاط کلاغپر بره.
وقتی کار معلم باهاش تموم شد ولش کرد تا در حالی که گریه میکرد بره از کلاس کفش و جورابشو برداره.
وقتی مدرسه تعطیل شد موقع خونه رفتن دیدم که داره میلنگه و نمی تونه درست راه بره.
ولی تازه تنبیه اصلیش مونده بود
فردا صبح که اومدیم مدرسه پس از مراسم صبحگاه آوردنش سر صف. اول مدیر درباره کاری که کرده بود برای بچه ها صحبت کرد و گفت که اون با این کارش آبروی ما و مدرسه رو برده. بعد بستنش به فلک و 100 تا کابل کف پاش زدن
بیچاره همش التماس میکرد و داد میزد: "غلط کردم"
واقعا وحشتناک بود
خیلی دلم براش سوخت
منم خودم یه بار سر صف فلک شدم
ولی چوب و فلک اون پسر خیلی بدتر بود
این بدترین فلکی بود که تو مدرسه مون دیدم

سه‌شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

وقتي معلم عربي آدم خاله آدم هم باشه

من مهناز 33 ساله از تهران هستم. تو مدرسه راهنمایی ما هم تنبیه بدنی وجود داشت ولی خیلی کم و معمولا کف دستی می‌زدن. ولی من هم یه بار مثل شما به دست خاله‌ام فلک شدم. به قول شما برای زهرچشم گرفتن از بقیه، ما که بچه یا خواهر زاده/برادرزاده مدیر معلم و ناظم بودیم بدست خودشون سخت تر تنبیه می‌شدیم.
من کلاس اول راهنمایی شاگرد خالم بودم که دبیرعربی بود و منم عربیم ضعیف بود. یه بار بی خبر امتحان گرفت. اولای سال بود و خیلیا اخلاقشو نمی‌دونستن. عربی انقدر سخت بود که درس میخوندم با بدبختی 15-14 می‌شدم چه برسه به امتحان یهویی. این بود که نمره شاهکار -4/5- نصیبم شد.
فکر کنید: خواهرزاده خانم . . . . چنین نمره‌ای بگیره. ما 11 نفر بودیم که تک شده بودیم. 5 نفر هم زیر15. خاله زیر 15ها رو آورد دم تابلو و با خطکش نفری 20 تا زد کف دستاشون. اونا که نشستن با غیظ نگاهی به ما کرد و گفت: "کفش و جورابتونو دربیارید."
ما که تا حالا همچین تنبیهی رو ندیده بودیم پابرهنه شدیم. خاله نیمکت اولو خالی کرد و اول از همه هم منو خوابوند و پامو گذاشت بالا (محل گذاشتن کتاب و دفتر) و دوتا از بچه‌ها هم مامور گرفتن پاهام شدن. خاله شروع کرد با خط کش زدن به کف پاهام. من تا اون روز زیاد کف دستی خورده بودم ولی این فلک شدن خیلی درد داشت و چون دختر ضعیفی بودم نتونستم پاهامو خلاص کنم خاله به کف پام خط کش می‌زد و دعوام می‌کرد. تابلو بود که این کارو برای زهر چشم گرفتن می‌کنه. البته موفق هم شد. همه با ترس نگاه می‌کردن و نچ نچ می‌کردن. 20 تا خطکش خوردم ولی خداییش خیلی خجالت کشیدم. درد داشت ولی تحقیر همچین تنبیهی دردش خیلی بدتر بود.
من بعد از اون دیگه هرگز فلک نشدم هیچ کس دیگه ای هم نشد همیشه هم به هر سختی ای بود نمره هامو به بالای 15 می رسوندم.اما چندباری کف دستی خوردم.

دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

وقتي مدير مدرسه پسره خودشو فلک ميکنه

من در دوران راهنمایی یک بار فلک شدم. اونم 25 سال پیش و به دست بابام بود که اون موقع مدیر مدرسه مون بود. علت فلک شدنم هم نمره -8- از ریاضی بود. چون پسر مدیر بودم دبیرمون واسه فلک کردنم تردید داشت. بنابراین من و 3 نفر دیگه که تک شده بودیم رو فرستاد پیش بابام. وقتی بابا فهمید علت اومدن من چیه خیلی عصبانی شد. ما رو فرستاد تو آبدارخونه. بعد خودش و مستخدم مدرسه فلک به دست اومدن تو آبدارخونه و در رو هم بستن. به دستور بابا کفش و جورابارو درآوردیم و اول هم من خوابیدم پای فلک. خداوکیلی تا وقتی اولین ترکه رو نخورده بودم باورم نمیشد فلک بشم اونم به دست بابا، ولی وقتی بابام با اون دست سنگین و اون ترکه خیسش شروع کرد به زدن تازه فهمیدم فلک شدن یعنی چی. درد و سوزشش تا مغز استخوونمو می‌سوزوند. گریه مي‌کردم و طلب بخشش، و اون سه تای دیگه از ترس زبونشون بند اومده بود که مدیری که اینجوری پسر خودشو فلک کنه وای به حال ما. وقتی 50 ضربه خوردم و به حال مرگ افتادم بابا پامو باز کرد و بقیه یکی یکی اومدن. انصافا حق داشتن بترسن چون خیلی بد فلک شدن. نمره من و آبرویی که از بابا برده بودم جوری عصبانیش کرده بود که تا فلک کردن نفر آخر اصلا خسته نبود. بعد از این اتفاق انگار همه بیشتر از بابا حساب مي‌بردن. چون مي‌دونستن آقا مدیر با هیچ کس شوخی نداره.

سه‌شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سيامک از شيراز

داشتیم برای امتحانای ثلث اول آماده میشدیم ولی آقای محمودی خیلی بهمون مشق میداد و ملاحظه هم نمیکرد که امتحان داریم و نمیتونیم زیاد مشق بنویسیم.یه روز که امتحان ریاضی داشتیم دوستم علی اومد و گفت: سیامک، جون مادرت به دادم برس. من مشق ننوشتم. تو مشقتو بده من، منم هرچی بخوای بهت تقلب ریاضی می‌رسونم تازه بهت پول هم میدم. اولش خشکم زد و قبول نکردم ولی وقتی علی گفت واسه 30 ضربه ترکه‌ای که من به جاش میخورم حاضره 3000 تومن بهم بده (این مبلغ در سال 68 خیلی زیاد بود) و تقلب هم میرسونه طمع برم داشت و قبول کردم. همونجا 3000 تومنو گرفتم و دفترمو دادم. زنگ اول امتحان داشتیم. خداییش علی زیر قولش نزد و دو تا سوال 2 نمره‌ای بهم رسوند. منم که ریاضیم زیاد خوب نبود همون دو تا سوالم برام غنیمت بود (که باعث شد نمره ریاضیم 16 بشه). زنگ بعد ورزش داشتیم. ولی من نگران کتک زنگ دیگه بودم. راستش یه کم پشیمون شده بودم ولی فایده نداشت. چون هم پول گرفته بودم هم تقلب. زنگ خورد و رفتیم سر کلاس و آقا معلم اومد. اول درس داد بعد گفت مشقا روی میز. یکی یکی سر میزا اومد و کم کم داشت نزدیک ما میشد که علی فورا دفترمو باز کرد و قبل از اینکه چشم آقای محمودی به جلد دفتر بیوفته و اسممو ببینه مشقو نشون داد. آقا معلم هم که روزای امتحان کلا استرسش زیاد بود و دقتش کم، انقدر تند تند مشقارو می‌دید که اصلا دقت نکرد و مشقشو - یعنی مشقمو - خط زد. (البته ناگفته نماند خط من و علی شبیه بود) همینطور ادامه داد تا رسید به میز ما. بهم گفت: مشقت کو؟ گفتم: آقا اجازه، دفترمونو جا گذاشتیم! گفت: جا گذاشتیم و مرض، پاشو برو وایسا گوشه کلاس. ترسیده بودم ولی رفتم. آقا معلم همه مشقارو که دید اومد طرف من و با داد گفت: کفش و جورابتو درآر. بعد هم فلکو آورد و دو تا از بچه ها رو صدا کرد تا کمکش کنن. خوابیدم زمین و پامو بستن به فلک و آقای محمودی ترکه شو برداشت و اومد بالا سرم. بعد در حالیکه با دست ترکه رو می مالید گفت: امروز همه مشق نوشتن به جز تو، خجالت نمیکشی تنبل؟ 30 ضربه میخوری تا یادت بمونه مشق ننوشتن چه دردی داره. بعد ترکه رو برد بالا و محکم زد کف پام. دادم رفت هوا: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییی . . . و انگشتامو جمع کردم. یکی از بچه‌ها شمرد: یک. دوباره ترکه رفت بالا: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ . . . دو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی . . . . سه . . . همینطور ترکه می‌خوردم و اشک می‌ریختم و لحظه به لحظه سوزش پاهام بدتر میشد تا اینکه ضربه سی‌ام هم تموم شد و من در حالیکه تو دلم به خودم و علی فحش میدادم گریه کنان بلند شدم. به کمک دوستم رفتم سرجام نشستم. کف پام شده بود عین لبو. زنگ تفریح علی اومد و کمک کرد منو برد دستشویی و با آب پاهامو ماساژ داد تا از سوزش بیوفته بعد هم کلی زبون ریخت و خرم کرد و منت اون 3000 تومنو گذاشت و بعد هم دفترمو پس داد. موقع رفتن به خونه دردم آروم شده بود. هزارتا نقشه برای 3000 تومن کشیدم. خیلی خوشحال بودم

ولی کاش به همینجا ختم میشد. فردای اون روز دوباره موقع مشق دیدن آقا معلم که انگار شک کرده باشه ورق زد و رفت صفحه قبل. گفتم که دستخط مون شبیه بود. ولی وقتی دید مشق دیروز تو دفترم هست رفت سر میز علی و دفترشو گرفت و دید از مشق دیروز خبری نیست. جفتمون داشتیم از ترس می‌مردیم. آقای محمودی با دفتر علی کوبید تو سرمون و داد زد بیچارتون میکنم. این چه غلطی بود؟ یالا گمشید برید دفتر تا تکلیفتون اونجا مشخص بشه. بعد هم همینطور که به ما سیلی و پس گردنی می‌زد برد دفتر. ما گریه می‌کردیم و بیرون وایساده بودیم که آقا ناظم اومد بیرون و با شلنگش 7-6 تا رو کت و کولمون زد و گفت: خاک بر سر دزدتون. پوستتونو می‌کنم. بعد هم رفت و زنگ زد و همه مدرسه رو آورد تو حیاط و به ما گفت: کفش و جوراب صاحب مردتونو دربیارید. گریه کنان پابرهنه شدیم. آذرماه بود و هوا سرد. پاهامون هی یخ‌تر میشد. وقتی شد یه گلوله یخ ناظم اومد و گوشمونو گرفت و برد سر صف. داشتیم از خجالت می‌مردیم. آقای مدیر بعد از کلی بد و بیراه به ما علت فلک شدنمونو توضیح داد و نفری 60 ضربه با شلنگ برامون تعیین کرد. از اونجایی که طاقت انتظار نداشتم اول رفتم و فراش و یکی از بچه ها پامو بستن به فلک. اولین شلنگو که خوردم و آتیش که گرفتم تازه یاد کتک دیروز افتادم که درد کتک امروزو بدتر می‌کرد. فراش شمرد یک. و ناظم ادامه داد. چون هوا سرد بود و پام یخ کرده بود درد شلنگها بیشتر شده بود. داشتم می‌مردم. شلنگ می‌رفت بالا و با صدای toooooooop میخورد به کف پام. وقتی که دیگه داشتم می‌مردم شصتمین ضربه هم شد و تنبیهم تموم شد پامو باز کردن و علی خوابید و ناظم شروع کرد. پام جوری باد کرده بود که حتی فوتش هم نمیتونستم بکنم. وقتی به علی که داشت فلک میشد نگاه میکردم خدا رو شکر کردم که کتک من تموم شده. ولی هنوز جلوی چشم بچه‌ها بودم و همه داشتن پای آش و لاشمو نگاه می‌کردن که بالاخره تنبیه علی هم تموم شد و پاشو آزاد کردن. زنگ که خورد بچه‌ها رفتن و ما هنوز نشسته بودیم و گریه می‌کردیم. کتک خوردن سر صف خیلی سخت و خجالت آوره. احساس حقارت می‌کردم. کنار علی نشسته بودم ولی هیچی به هم نمی‌گفتیم. فقط گریه می‌کردیم. فراش اومد و مارو به نوبت کمک کرد تا بریم سر کلاس. تا موقع رفتن پابرهنه بودیم.حدود 10 روز طول کشید تا پامون خوب بشه . . . . بالاخره اون روزا گذشت. اما چیزی که از یادم نمیره سه ماه ولخرجی و خوش گذروندن با اون پول بود که به بهای سنگینی گیرم اومده بود. حلال هم بود. پول کتکمو گرفتم.

سيامک از شيراز

کلاس پنجم یه روز دیر رسیدم مدرسه. رفتم تو صف تنبیهی ها و منتظر آقا ناظم شدیم. همه که رفتن سر کلاس ناظم و فراش با چوب و فلک اومدن و یکی یکی بچه ها رو خوابوندن و نفری 15 ضربه شلنگ به کف پاهاشون زدن (ابزارتنبیه آقای ناظم،شلنگ بود). من نفر آخر بودم. با ترس خوابیدم و فراش پامو گذاشت تو فلک و حسابی پیچوند و محکم کرد و بعد ناظم شروع کرد به شلنگ زدن به کف پام. محکم و تند تند میزد. وقتی تنبیهم تموم شد پامو باز کردن و لنگ زنان فقط کفشامو پوشیدم و جورابامو گذاشتم تو کیفم و رفتم تو کلاس. همچین که پامو گذاشتم تو کلاس آقای محمودی گفت: الان وقت مدرسه اومدنه؟ و بعد با ترکه شروع کرد به زدن به بازوهام. 12-10 تا که زد گفت: کفشاتو دربیار. با گریه گفتم: آقا به خدا آقا ناظم فلکمون کردن، همین الان،آقا تور و خدا ببخشید. ولی آقای محمودی بی توجه به من فقط یه داد زد: زووووود بااااااااش. با گریه کفشامو درآوردم (جوراب هم نداشتم). خوابیدم و آقای محمودی به کمک مبصر و یکی دیگه پامو کرد تو فلک. بعد ترکه رو برداشت و طبق معمول اول یه کم با دستش ترکه رو مالید و بعد برد بالا و محکم زد کف پام. چه آتیشی گرفت. با تمام توانم داد زدم: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی . . . آقا توروخدا . . . ما همین الان با شلنگ فلک شدیم . . . آقا . . . یهو ضربه بعدی رو خوردم: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ . . . و همینطور ضربه های بعدی می خورد کف پام و منم فقط اشک میریختم. هی التماس می‌کردم که منو ببخشه ولی آقای محمودی که نمیدونم اول صبح از چی انقدر اوقاتش تلخ بود بی هیچ توجهی فقط میزد و منم داشتم زیر فلک جون می دادم. صدا از هیچکس در نمیومد. هر چی گریه کردم فایده نداشت. انقدر زد تا بالاخره خسته شد و گفت پامو باز کنن. وقتی پامو گذاشتم زمین نتونستم وایسم و دوباره افتادم. دوستام کمکم کردن بشینم. پاهام آتیش خالی شده بود. به بهانه سرماخوردگی فردا نرفتم مدرسه ولی واقعیت اینه که حالم از دیدن ریخت آقای محمودی بهم می خورد.

سيامک از شيراز

من کلاس پنجم که بودم یه خانوم معلم خیلی مهربون داشتیم که آوایل آبان ماه رفت برای دنیا آوردن بچش. خیلی مهربون بود و ما خیلی دوستش داشتیم. از فردای رفتنش یه آقا معلم بجاش اومد که همه خوشی اون یه ماه اول کوفتمون شد. به محض ورود شروع کرد به خط و نشون کشیدن و . . . اینکه نمره زیر 17، مشق ننوشتن، درس بلد نبودن و حرف زدن سر کلاس ممنوعه، تنبیه من سر کلاس فقط چوب و فلکه و . . . از این حرفا. و جالب اینکه فردای اون روز یکی از بچه ها رو فقط واسه اینکه درسی رو که همون لحظه درس داده بود و ازش پرسیده بود و بلد نبود، بست به فلک و 50 تا ترکه زد کف پاش تا حسابی از همه مون زهره‌چشم بگیره. روزی نبود که 8-7 نفر به دستش فلک نشن. اما من به هر جون کندنی بود تا یک ماه از دستش قسر در رفتم تا اینکه اون روزتلخ پیش اومد.

سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خاطره‌اي برگرفته از وبلاگ ققنوس

اين نوع تنبيه تا سالهای منتهی به انقلاب حتی در مدارس دولتی امری رايج بود. در اوايل دهه ۵۰ که در مدرسه ابتدايی رزبان قزوين درس می‌خواندم، نمونه‌هايی از اجرای ا‌ين شيوه غيرانساني از تنبيه فيزيكي دانش‌آموزان، که اصطلاحاْ به آن «فلک کردن» می‌گفتند را از نزديک شاهد بودم. در ا‌ين تنبيه، به فراخور مجازات!! تعيين شده توسط ريس يا ناظم مدرسه، دانش آموز بينوا را در حياط دبستان (فرق نمي‌كرد پاييز يا زمستان) و در جمع دانش‌آموزانی که جيک‌شان هم از ترس درنمی‌آمد، بر روی نيمکتی می‌خواباندند و با ترکه چوب نازكي كه از قبل خيس شده بود، بر کف پاهای برهنه‌اش می‌نواختند. در يکی از اين فلک‌کردن‌ها، دوستی از جمع همکلاسی‌های ما را تنها بخاطر يک شيطنت کودکانه، آنهم كشيدن عكسي كاريكاتورگونه از چهره‌اي كه اصلاً مشخص نبود كيست،۵۰ ضربه با ترکه بر کف پايش زدند که ديگر از اين غلط‌ها!! نكند. بينوا با جراحاتي كه بر پاهايش وارد شده بود و بعد تاول‌هاي ناشي از اجراي احكامي اينچنين وحشيانه، تا مدتها حتی نمی‌توانست راه برود. خدايش بيامرزاد او را که چند سال پيش در جريان حادثه‌ای به ديار باقي شتافت.
منبع وبلاگ ققنوس:

چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زهره


کلاس پنجم که بودم، یک روز امتحان ریاضی داشتیم. من درسم خوب بود ولی دوست بغل دستیم - سارا - همیشه نمرهء کم میگرفت و یه وقتایی هم اگه تک میگرفت از خانم معلم ترکه میخورد. من دلم براش سوخت و سر امتحان جوابارو با تقلب بهش رسوندم. فرداش که نمره ها اومد من شده بودم 20، سارا 18/25. اون روز زنگ آخر ورزش داشتیم. خانم معلم به ما گفت بیاین دفتر کارتون دارم. ما فکر کردیم میخواد توپ و وسایل ورزشی بده به ما که بدیم به بچه ها. ولی بدبختانه معلم کاغذ تقلب دیروز را نشون داد و بعد یه ترکهء بلند داد به من که خودم خیسش کنم تا دردش بیشتر بشه. وقتی برگشتم سارا خوابیده بود زمین و چوب فلک دست معلممون بود. زن فراش هم آمده بود تا کمک کنه. التماس کردم که فلک نشم ولی معلم گفت اگه همین الان نخوابی زمین میبرمت جلوی چشم همه فلکت میکنم. خوابیدم و معلم پای مارو گذاشت تو فلک و طنابشو دور پاهامون سفت کرد و به زن فراش گفت بشمر تا 50 تا بشه. بعد ترکه رو برد بالا و محکم زد کف پامون.
چه دردی داشت.
زن فراش گفت 1..
دوباره محکمتر زد..2..3..4..
من با گریه گفتم ببخشید..5..6..7..
آآآییی..8..9..10..11..
غلط کردیم...12...13..14..15..
اوووووخ..16.آآی..17
معلم گفت ساکت..18..19..20..21..
کف پاهاتون باید فلک بشه...22..23..24..
تا دیگه ...25..26..27..
از این غلطا نکنید...28..29..30..31..32..
پاهاتو تکون نده دختر.33..34..35..36..37..
صاف نگهدار پاتو..38..39..40..
آها..41..
آآآییی..42..
اووخ..43..44..45..46..47..
آآآآآخ..48..49..50..
خلاصه فلک شدن ما تمام شد و پامونو آزاد کردن. جای ترکه ها قرمز و شدیدا متورم شده بود. من بعد از اون دیگه تقلب نکردم.

زهره

کلاس چهارم ابتدایی که بودم،یه روزدیر رسیدم مدرسه.مجبور شدم برم تو صف بچه هایی که به خاطر دیر اومدن باید 20تا کف دستی از خانم ناظم میخوردن.اومدم یواشکی جیم بشم که ناظم دیدو گوشمو گرفت و آورد اول صف تنبیهی ها.بعد ازم خواست تا دستامو واسه شلنگ خوردن در مقابلش بگیرم.گریه کنان دستامو آوردم بالاو ناظم شلنگو برد بالاو محکم زد کف دستم.وبدون معطلی وبی توجه به التماسهام ضربه های بعدی رو زد.انقدر زد تا شد 20 ضربه.کف دستام چنان قرمزو متورم شده بود که انگشتام به سختی خم میشد.گریه کنان رفتم سر کلاس.ولی ماجرااینجا تموم نشد.هفتهء پیش امتحان علوم داده بودیم و امروز نمره ها اومده بودو من بدبخت شده بودم13چون تنبلی کرده بودم، معلممون منو آورد پای تخته و خوابوند زمین و 30ضربه با خطکش آهنی زد کف پام.تو مدازس دخترونهء پیش از انقلاب خیلی کم دخترا رو فلک میکردن،ولی من 6بار فلک شدم.چون دختر بازیگوشی بودم.ولی تنبیه بدنی اصلا روش خوبی نیست.

یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خاطره اي از خانم زهره احدي

این خاطره مربوط به سال پنجم دبستان منه و در مورد تنبیه دسته جمعی حدود 30 نفر از بچه های مدرسه است که سر صف و به صورت فلک شدن انجام شد و منم که مبصر بودم و کلاس پنجمی و ارشد مدرسه، مسئول نگه داشتن یه سر فلک شده بودم. سر دیگه فلک تو دست مستخدم مدرسه بود.
یه روز نسبتا خنک بهاری بود. معمولا ما ساعت وسط روز پنجشنبه، مراسم تنبیه و تشویق داشتیم که البته بیشتر به کتک زدن بچه ها می‌گذشت. چون روش برخورد با بچه ها اکثرا به صورت تنبیه بدنی بود دیگه عملا وقت زیادی برای تشویق نمی موند. مثلا چهار هفته فقط تنبیه انجام میشد و یه هفته هم تنبیه هم تشویق. اما اون روز فقط مراسم تنبیه بود که همیشه با دقت زیادی انجام میشد و دقیقا مثل یک مراسم رسمی، قبلش مدیر حرف میزد و از مزایای چوب زدن می گفت!!! و اینکه معلمها چون شما رو دوست دارن به کف دستها و کف پاهاتون چوب میزنن. شما باید از این تنبیهات استقبال کنید و ازش درس بگیرید (تنبیه بدنی ای که در ضمن انجامش بچه ها غرورشون خرد میشد چه درسی می تونست داشته باشه؟؟؟)
بعد از کلی سخنرانی توسط مدیر، شاگرد تنبلها فلک میشدن و بقیه از ترس می لرزیدن. البته تعداد ضربات ترکه در تنبیهات دسته جمعی سر صف معمولا زیاد نبود. چیزی که ترس داشت خود فلک شدن بود که چون سر صف انجام میشد ایجاد ناراحتی زیادی می کرد. همه اومدیم تو حیاط. مدیر به بچه‌ها گفت بشینید زمین. معمولا سر ساعت تنبیه همه مون یه تیکه کاغذ می آوردیم و میذاشتیم زیرمون تا لباسامون خاکی نشه. چون تمام وقت صرف تنبیه میشد و زمان طولانی‌ای بود. وقتی همه به طور مرتب نشستیم و آماده دیدن تنبیه بچه ها شدیم، خانوم ناظم 30 نفر را که داشتند گریه می کردن آورد سر صف. پشت سرش مستخدم مدرسه یه تیکه حصیر انداخت زمین و تا بره فلک و ترکه بیاره به دستور مدیر اون دخترها کفش و جورابشونو درآوردن و پابرهنه وایسادن جلوی چشم ما. وقتی مستخدم مدرسه با چند تا ترکه و فلک اومد گریه اون دخترها شدیدتر شد. ولی با داد مدیر ساکت شدن. خانوم مدیر از پشت بلندگو اعلام کرد که این شاگرد تنبلا (لقب زشتی که فقط بچه ها رو تحقیر میکرد و هیچ فایده تربیتی ای نداشت) باید ادب بشن تا هم خودشون و هم شما بفهمین تنبلی کردن عاقبتش کتک خوردنه. بعد از پشت بلندگو اسم منو صدا کرد تا بیام و سر فلک رو بگیرم و در تنبیه این تنبلا!! به ناظم کمک کنم. احساس خیلی بدی داشتم ولی جرات نکردم حرفی بزنم چون به خاطر سرپیچی احنمال داشت خودمم همونجا تنبیه بشم. با نارضایتی اومدم بیرون و خانوم مدیر از پشت بلندگو گفت تنبلا از احدی یاد بگیرین که چه دختریه. مثلا داشت با این حرف بچه ها رو نصیحت می کرد ولی در واقع بعضی از سال پایینی ها که فکر می کردن من از اون شاگرد اولای لوس و خود شیرین هستم از من بدشون میومد. نفر اول اومد و خوابید رو حصیر. من و مستخدم مدرسه پاهاشو توی فلک گذاشتیم و چوب رو نگه داشتیم. روش معمول فلک سر صف طوری بود که شاگرد باید پاهاش به سمت بقیه بچه ها قرار بگیره تا همه اثر تک تک ضربات ترکه رو روی پای اون فرد ببینن تا بترسن و عبرت بگیرن (که در واقع خیلی کم بودن کسانیکه از ترس کتک درسخوون بشن).
تمام معلمها هم جمع بودن و شاهد این تنبیه دسته جمعی. مدیر از پشت بلندگو به ناظم گفت که نفری 10 ضربه بهشون بزنید. بعد هم خودش رفت رو صندلی کنار معلمها نشست. ناظم یه ترکه برداشت و اومد سمت ما. من وقتی فهمیدم که مسئول شمردن تعداد ضربه ها هم هستم بغض شدیدی کردم. ناظم ترکه رو برد بالا و با شدت کوبوند به پای اون دختر. صدای شکافته شدن هوا توسط ترکه و خوردنش به پای اون بدبخت و بعد هم جیغش، تو حیاط پیچید. من شمردم: یک. دوباره ناظم ترکه رو برد بالا و محکم زد به پاش و من شمردم: دو. به همین ترتیب ضربات بعدی رو هم زد تا 10 تا بشه. تنبیه که تموم شد شروع به باز کردن پاهاش کردیم.
جای هر 10 تا ضربه به صورت خطهای باریک و سرخ رو پاش مونده بود و کاملا شمرده میشد. پاشو که از توی فلک دراوردیم بیرون به سختی و لنگ زنان رفت و کفشاشو پوشید و رفت نشست گوشه حیاط. از دور می دیدمش که اشکاشو با آستینش پاک می کرد و پاشو می مالید تا از سوزش بیوفته. خود فلک شدن مصیبت بود چه برسه به اینکه سر صف هم باشه
نفر دوم خوابید و ناظم مثل دفعه قبل تنبیهش کرد. همینطور نفرات بعدی میومدن و می خوابیدن پای فلک و 10 تا ترکه میخوردن و می رفتن تا اینکه بالاخره این مراسم مسخره و وحشتناک (از نظر من) تموم شد و همگی فلک شدن. مدیر دوباره رفت پشت بلندگو و از من تشکر کرد. ولی من که حالا نشسته بودم سرجام داشتم بی صدا گریه می کردم. مدیر بعد از اینکه کلی بچه ها رو نصیحت کرد رفت تو دفتر و پشت سرش هم معلمها رفتن. مستخدم حصیر و فلک و ترکه های اضافی رو برداشت و برد تو آبدارخونه جاسازی کرد و ما هم بلند شدیم و رفتیم سر کلاس. سه تا از همکلاسهای خودم هم جزو تنبیهی ها بودن. ما داشتیم واسه شون گریه می کردیم. اما جالب اینجا بود که وقتی خانوم معلممون (که قبلا عرض کردم بسیار سختگیر بود و تنبیهاتش معمولا فلک بود و از کوچکترین خطا هم نمیگذشت) اومد سر کلاس خیلی جدی گفت: این خانوم مدیر هم که یه چیزیش میشه! اینهمه مارو معطل کرد واسه 10 ضربه؟ آخه 10 ضربه هم شد تنبیه؟! باید حداقل نفری 50 تا میزد تا یه تنبیه خوب و قابل قبول از آب دربیاد!!! این حرف باعث شد همه از تعجب ساکت شیم و خدا رو شکر کنیم که این خانوم معلم ما، مدیر نیست وگرنه هر روز مراسم تنبیه داشتیم.